محمدصادق دهلوي

مقدمه 47

كلمات الصادقين ( فارسي )

ثمانين و 1 ستمائه بر تخت جلوس فرمود و سلطان معز الدّين را در گليمى پيچيده به آب انداخت . من خوارق عاداته از سلطان المشايخ * مروى است كه پيش از آنكه من به خدمت شيخ فريد الحق و الدين قدس سره برسم مجعد بودم و پهلوى خانه شيخ 2 نجيب الدّين مىبودم . روزى در مجلس وى برخاستم و گفتم : يك‌بار سورهء فاتحه و اخلاص بخوانيد كه قاضى جايى شوم . شيخ اغماض كرد و من دانستم كه اين التماس من بسمع مبارك وى نرسيد . اعاده كردم درين كرت تبسم كرد و فرمود 3 : تو قاضى مشو چيزى 4 ديگر شو ! بعد از چندگاه حضرت سلطان المشايخ 5 شد آنچه شد . در سير الاولياء * آورده كه شيخ نجيب الدّين را به غير از شيخ فريد الدّين 6 برادرى ديگر بوده . روزى هر دو برادر بديدن شيخ على كه در بدائون شيخى عظيم بود ، رفتند . شيخ نجيب الدّين دوسه گام پيش از آنكه ببوريا رسد به جهت رعايت ادب پاافزار 7 از پا بيرون كشيد چنان كه نخست پايش به زمين 8 رسيده 9 ، پس از آن ببوريا نهاد 10 . شيخ على ازين معنى برنجيد و گفت : اين بوريا مصلى است . [ 77 ] چون هر دو برادر نشستند ديدند كه كتابى پيش شيخ است . شيخ نجيب الدّين پرسيد اين چه كتابست ؟ شيخ على از غايت رنجش جواب نداد 11 . شيخ نجيب الدّين گفت : اگر رخصت شود اين كتاب را ببينم . چون اجازت يافت به مجرد آنكه كتاب بگشاد اين مضمون برآمد كه در آخر زمان مشايخى پيدا شوند كه در خلا معصيت كنند و در ملا اگر كسى بر بورياى ايشان پا نهد قيامت قايم كنند . شيخ نجيب الدّين آن را پيش شيخ على نهاد و گفت : در كتاب شما چنين نوشته‌اند . شيخ 12 از رنجش پشيمان شد و معذرت نمود . شيخ صلاح 13 الدّين درويش قدس سره درويشى كامل و صاحب كشف و خارق 14 بود و در برآوردن حاجات تصرفى عظيم داشت و بلا توقف بيمن همت عالى او اهل حاجت 15 به مقصود مىرسيدند .